تبليغاتX
عاشق خسته ودلشکسته
عاشق خسته ودلشکسته
تمام ارزوهایم تو هستی ز

شما روزانه به چند نفر از دوستان خود SMS میفرستید؟
هر بار چقدر از وقت خود را صرف نوشتن SMS می کنید؟
آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید که نرم افزاری اینکار را برای شما انجام دهد؟
شما با داشتن جدیدترین نسخه نرم افزار VoiceMode دیگر نیازی به نوشتن SMS ندارید زیرا فقط با گفتن کلمات و یا حروف یک متن می توانید بدون نوشتن و فقط با گفتن کلمات متن مورد نظر را در اختیار داشته باشید!
در واقع بدون اینکه از صفحه کلید گوشی برای نوشتن استفاده کنید فقط با گفتن کلمات می توانید متن مورد نظرتان را در داخل گوشی ببینید!
از قابلیت های دیگر ورژن جدید این نرم افزار می توان به نوشتن متن های طولانی اشاره کرد در واقع شما با داشتن یکی از کلیدهای گوشی می توانید متنی طولانی را گفته و پس از رها کردن آن کل متن را در گوشی ببینید.
همچنین از این نرم افزار می توان در دادن SMS ، MMS ، نوشتن ایمیل ، یادداشت و درج پرونده های آفیس به راحتی استفاده کرد.
کاربران می توانند در هر برنامه ای که به سر می برند با زدن دکمه «تاک» این نرم افزار را فعال و از آن استفاده کنند.

برخی دیگر از مزیت های این نرم افزار :
- نوشتن کلمات بدون استفاده از صفحه کلید و فقط از طریق گفتار
- نوشتن یک اس ام اس یا متن طولانی
- درج دیکته صحیح هر لغت
- صرفه جویی در وقت و زمان
- جلوگیری از خرابی زود هنگام صفحه کلید
- و …
قابل نصب بر روی گوشی های نوکیا  سری 60 ورژن 3

لینک مستقیم : دانلود | با حجم 4.2 مگابایت


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 5:34 PM توسط جواد |
الو...

الو خونه خدا؟؟axduoni.blogfa

 الو؟؟… خونه خدا؟؟ خدایا نذار بزرگ شم

الو … الو… سلام

کسي اونجا نيست ؟؟؟؟؟

مگه اونجا خونه ي خدا نيست؟

پس چرا کسي جواب نميده؟

يهو يه صداي مهربون! ..مثل اينکه صداي يه فرشتس .بله با کي کار داري کوچولو؟

خدا هست؟ باهاش قرار داشتم.. قول داده امشب جوابمو بده.

بگو من ميشنوم .کودک متعجب پرسيد: مگه تو خدايي ؟من با خدا کار دارم …

هر چي ميخواي به من بگو قول ميدم به خدا بگم .

صداي بغض آلودش آهسته گفت يعني خدام منو دوست نداره؟؟؟؟

فرشته ساکت بود .بعد از مکثي نه چندان طولاني:نه خدا خيلي دوستت داره.مگه کسي ميتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکي که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روي گونه اش غلطيد وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگي خدا

باهام حرف بزنه گريه ميکنما…

بعد از چند لحظه هياهوي سکوت ؛

بگو زيبا بگو .هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگيني ميکند بگو..ديگر بغض امانش را بريده بود بلند بلند گريه کرد وگفت:خدا جون خداي مهربون،خداي قشنگم ميخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا…چرا ؟اين مخالف تقديره .چرا دوست نداري بزرگ بشي؟آخه خدا من خيلي تو رو دوست دارم قد مامانم ،ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقيه فراموشت کنم؟

نکنه يادم بره که يه روزي بهت زنگ زدم ؟نکنه يادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟مثل بقيه که بزرگ شدن و حرف منو نمي فهمن.

مثل بقيه که بزرگن و فکر ميکنن من الکي ميگم با تو دوستم .مگه ما باهم دوست نيستيم؟پس چرا کسي حرفمو باور نميکنه ؟خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟مگه اينطوري نمي شه باهات حرف زد…

خدا پس از تمام شدن گريه هاي کودک:آدم ،محبوب ترين مخلوق من.. چه زود خاطراتش رو به ازاي بزرگ شدن فراموش ميکنه…کاش همه مثل تو به جاي خواسته هاي عجيب من رو از خودم طلب ميکردند تا تمام دنيا در دستشان جا ميگرفت.

کاش همه مثل تو مرا براي خودم ونه براي خودخواهي شان ميخواستند .دنيا براي تو کوچک است …

بيا تا براي هميشه کوچک بماني وهرگز بزرگ نشوي…

کودک کنار گوشي تلفن،درحالي که لبخندبرلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت

 


موضوع : دنیا اخه واسه چیه
| *| نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387 و ساعت 12:38 PM توسط جواد |

چند تا دوستم داری ؟ همیشه وقتی یکی ازم میپرسید

 

 چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم ...

 

ولی وقتی توازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم :

 

یکی !!!!میدونی چرا ؟ چون قویترین و بزرگترین

 

عددیه که میشناسم... دقت کردی که قشنگترین و

 

 عزیزترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟

 

ماه یکیه ... خورشید یکیه... زمین یکیه ...

 

 

دلم گریه می خواد

12ماه گذشت از اخرين روزي كه دعا كردم


از اخرين روزي  كه التماس كردم به خدا تا شايد


دنيايش بايستد تا شايد قطار سرنوشتش را متوقف كند


تا قلم را از دست انك ميگويند سرنوشت را مينويسد بگيرد


اما نه اشكهايم نه دعاهايم  ونه  التماسم هيچ كدام نتوانستند

 

 تا دنيا را نگه دارند...


من اينجا روي زمين تو را از دست دادم


اما انتظار داشتم كسي در اسمان صدايم را بشنود


چه بيهوده بود...


روزهايم به سختي شب ميشوند وشبهايم بي انكه نشاني


از تو حتي در خواب داشته باشند صبح ميشوند


12 ماه قبل فكر ميكردم بي تو هرگز نفس نخواهم كشيد


اما12 ماه است كه هنوز خورشيد از جاي هميشگي


اش طلوع ميكند و من نفس ميكشم


بي تو...


به كسي ميمانم كه گويي از خوابي طولاني


برخواسته است گويي كابوسي را پشت


سرگذاشته در و ديوار اين شهر چقدر اشنايند


صبر كن من با كسي كه دنيايش بودم كه دنيايم بود


از خيابانهاي اين شهر گذشته ايم اما امروز...


چه تلخ است بي تو رفتن.  از آن روزها...

 

جز طپش هاي گاه و بي گاه قلب خسته ام    كه به ياد


خاطراتمان ميافتد دستهايي كه ميلرزند نگاهي كه خيره مانده


و دلي كه قول داده ديگر نلرزد چيزي بجا نمانده


كاش ميشد زمان را به عقب برگردانم حالا...آن روز


كابوس من شده12
ماه از ان كابوس تلخ


تير ماه ميگذرد حتما ميداني كه تقريبا همه چيز ها


را يكبار بي تو تجربه كرده ام اولين پاييز اولين زمستان


اولين بهار
و حالا اولين تابستان بي تو


ميبيني...


هنوز هم باور نميكنم


من و عذاب...

من و تنهايي...


كسي هست كه مرا بيدار

كند و بگويد:

چقدر ناله ميكردي درخواب


كابوس ميديدي؟؟

                        

 

 خدا یکیه ... مادر یکیه ... پد ر یکیه ...

 

 توهم یکی هستی... وسعت عشق من به توهم یکیه...

 

 پس اینو بدون از الان و تا همیشه :

 

 یکی دوست دارم

 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 2:44 PM توسط جواد |
.....

   آبی تر از آنیم که بیرنگ بمیریم

 

                                 از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم 

 

                 تقصیر کسی نیست که اینگونه غر یبیم

 

                              شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم 


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387 و ساعت 2:41 PM توسط جواد |


دوست دارم بنویسم برای کسی که دوست دارم،اما نمیدانم چه بنویسم و برای که.

همیشه چیزهایی در سرم هست که ارزش نوشتن را داشته باشد اما انگار این چیز ها از قلم و کاغذ من خوششان نمی آید و آنها را هم شان خود نمی بینند و می خواهند همچنان در سرم مخفی و ناگفته بمانند.ولی امشب دیگر از آن شبهایی نیست که مثل همیشه با کاغذ و قلم و افکارم کلنجار روم و دست آخر هم مجبور شوم کوتاه بیایم.باید بنویسم پس مینویسم.

همیشه می گفتم:خوب اینبار دیگر تمام حرفهایم را به او می گویم ولی وقتی نگاهم به چشمهایش،آن چشمهایی که انگار آفریده شده ان تا جادو کنند می افتاد مانند کودکی میشدم که هنوز حرف زدن را نیاموخته است.

تا قبل از آنکه او را ببینم درکی از تیر مژگانی که می گفتند به سمت قلبها رها می شود نداشتم،ولی حالا آثار این تیر ها را می توانم در قلبم احساس کنم.

می دانی چطور توانستم بر افکار نا فرمان خیالم پیروز شوم و آنها را مجبور به تسلیم و آشکارشدنشان بر این صفحه سفید روزگار کنم؟چون یکی از همین تیر های سحرآلود مژگانی،بر امواج جریان خونم سوار شد و به سمت نافرمان ترینشان تاخت و بر دلش نشست.

می خواهم وصف آن صورت مهرویی را کنم که تندیسی از آن در اوهام خود تراشیده ام که حتی فرهاد نیز نمیتواند چنین رخی را بر بیستون حک کند.

"رشته ی مطلب اگر بگسست معذورم بدار  چون به فکر یار افتادم دلم غوغا شده است."

 

 

 

...

:دنيا را بد ساخته اند.........

 کسي را که دوست داري،تو را دوست نمي دارد.

 کسي که تو را دوست دارد ،تو دوستش نمي داري.

 اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد به رسم و آئین هرگز به هم نمي رسند و این رنج است .

زندگي يعني اين!!!!!!!!!!!!!!


موضوع : دنیا اخه واسه چیه
| *| نوشته شده در چهارشنبه دهم مهر 1387 و ساعت 2:15 PM توسط جواد |
صدا كن مرا

صدا كن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه ي آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميت حزن مي رويد.

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك تنهاترم.

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

و تنهايي من شبيخون حجم ترا پيش بيني نمي كرد.

و خاصيت عشق اين است.

كسي نيست،

بيا زندگي را بدزديم، آن وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم.

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيز ها را ببينيم

ببين، عقربك هاي فواره در صفحه ي ساعت حوض

زمان را به گردي بدل مي كنند

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي ام

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 10:48 PM توسط جواد |

بگذاريد كساني را كه دوستشان داريد بفهمند چقدر به آنان عشق مي ورزيد. هرگز اين حقيقت را از آنان مخفي نكنيد. هرگز كلمات محبت آميز خود را براي آينده اي دور پس انداز نكنيد. هيچگاه عشق ورزيدن را به تعويق نيندازيد و هرگز آنان را كه دوستشان داريد ترك نكنيد.

عشق ورزيدن امري نيست كه بخواهيد با آن به چيزي برسيد. عشق ورزيدن عملي است كه شما را سرشار از شور و شعف مي كند، پس در هر لحظه به هدف خود رسيده ايد.

عشق نيرويي است بس مثبت:

بدين معني كه در جو و فضايي مثبت مي رويد و مي شكفد و در جو و فضايي منفي پژمرده مي شود و مي ميرد. از اين رو بسيار مهم است كه براي خود، معشوق يا همسري بيابيد كه نگرش و انديشه اي مثبت داشته باشد.

اگر مي خواهيد بياموزيد كه چگونه معشوق را با عشقي راستين لمس و نوازش كنيد. نخست بايد جادويي را كه در دستان شما نهفته است درك نماييد و سپس گرامي بداريد.

دستان شما به راستي فرستنده هاي نيرومندي هستند و قادرند انرژي زندگاني و حيات را كه در سرتاسر بدن تان جريان دارد انتقال دهند.

درباره ي خود صحبت كنيد. افكار و احساسات خود را با معشوق در ميان بگذاريد. دريچه ي قلب و روحتان را بگشاييد تا معشوق به آن راه يابد و كمال، بي نيازي و منحصر به فرد بودن شما را ببيند.

از انرژي نهفته در چشمان و ديدگان خود استفاده نماييد تا معشوق را بپرستيد و او را نوازش كنيد. اعجاز وجودي او را هر روز بجوييد. با اين كار هر بار كه به معشوق نگاهي مي اندازيد عاشق تر شده و دلايل بيش تري براي اين عشق خواهيد يافت.


موضوع :
| *| نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 9:54 PM توسط جواد |
سایه


تو ، یه سایه بودی
هم قد خواب نیم روز من
تو، یه سایه بودی
تو ظهر داغ تن سوز من
تو هرم داغ بی رحم آفتاب
تو سایه بودی ، یه سایه ی ناب
من مسافر تن تشنه ی خواب
حریص فتح یک جرعه ی آب
پای پر تاول من ، تو بهت راه
تن گرمازدمو نمی کشید
بی رمق بودم و گیج و تب زده
جلو پامو دیگه چشمام نمی دید
تا تو جلوه کردی ای سایه ی خوب
مهربون با یه بغل سبزه و آب
باورم نمی شد این معجزه بود
به گمانم تو سرابی ، یه سراب
من گنگ و خسته
لب تشنه و داغ
تو سایه ی سبز
میراث یک باغ
تو مرهم این زخم عمیقی
لبریز ایثار ، پک و شفیقی
رخت خستگیمو از تنم بگیر
با تنت برهنگیمو بپوشون
منو تا مهمونی عشق ببر
کتاب دربه دریمو بسوزون
بذار این سایه همیشگی باشه
سایه ای که جای خوب موندنه
سایه باش و سایه بون تا بدونم
سایه ای رو سر بودن منه
__________________

موضوع : دنیا اخه واسه چیه
| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 4:43 PM توسط جواد |
خدایا


اي خدا! اي رازدار بندگان شرمگينت
اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت
زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي
-------
اشك، ميغلتد بمژگانم ز شرم روسياهي
اي پناه بي پناهان! مو سپيد روسياه
بر در بخشايشت اشك پشيماني فشانم
تا بشويم شايد از اشك پشيماني گناهم
-------
واي بر من، با جهاني شرمساري كي توانم
تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟
با چنين شرمندگيها، كي زدست من بر آيد
تا بجويم چاره ي درد دلي از چاره سازي؟
-------
اي بسا شب، خواب نوشين، گرم ميغلتد بچشمم
خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها
پيكر آلوده ام را خواب شيرين ميربايد
روح من در جستجوي ميپرد تا بيكرانها
-------
بر تن آلوده منگر، روح پاكم را نظر كن
دوست دارم تا كنم در پيشگاهت بندگيها
من بتو رو كرده ام، بر آستانت سر نهادم
دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها
-------
مهربانا! با دلي بشكسته، رو سوي تو كردم
رو كجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟
بيكسم، در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي
از كجا يابم خدائي گر بكويت ره نيابم؟
-------
اي خدا! اي راز دار بندگان شرمگينت
اي توانائي كه بر جان و جهان فرمانروايي
اي خدا! اي همنواي ناله ي پروردگانت
زين جهان، تنها تو با سوز دل من آشنايي


موضوع : عشق
| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 3:32 PM توسط جواد |
لباس عروست رخت عزاته

لباس عروست رخت عزاته

شنیدم عروسیته . اونی که دستاش توی دستاته کیته؟

یعنی باور بکنم اون همه خاطره ها دروغی بود؟
این همه خوبی بهت کم خداییش کمت نبود

مگه کمت بود ؟

مگه کمت بود ............ به خدا کمت نبود 

لباس عروست رخته عزاته

هر جا بری نفرین این دلم باهاته 

شنیدم عروسیته . اونی که دستاش توی دستاته کیته؟

یعنی باور بکنم اون همه خاطره ها دروغی بود؟
این همه خوبی بهت کم خداییش کمت نبود

مگه کمت بود ؟

مگه کمت بود ............ به خدا کمت نبود

لباس عروست رخته عزاته

هر جا بری نفرین این دلم باهاته


موضوع : دنیا اخه واسه چیه
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 4:45 PM توسط جواد |
دلم تنگه

۳  

دل من ! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال؛ عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
بار پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 4:36 PM توسط جواد |
دلم تنگه

ساعت ۳:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱۳  

دل من ! باز مثل سابق باش
با همان شور و حال؛ عاشق باش
مهر می ورز و دم غنیمت دان
عشق می باز و با دقایق باش
بشکند تا که کاسه ات را عشق
از میان همه تو لایق باش
خواستی عقل هم اگر باشی
عقل سرخ گل شقایق باش
شور گرداب و کشتی سنگین ؟
نه اگر تخته پاره قایق باش
بار پارو و لنگر و سکان
بفکن و دور از این علایق باش
هیچ باد مخالف اینجا نیست
با همه بادها موافق باش


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 4:33 PM توسط جواد |
midonesti?

Vaghti ghamgini ( ) _; ( ( ) ya bihosele <é _; / /é faramoush nakon (é _; / (é ye kasi (é _; ) (é mesle man dari ( ) _; ) (é ke douset dare....
موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور 1387 و ساعت 0:35 AM توسط جواد |
غم عشق

 

یار سفر کرده ی من

منو ببر از این دیار

دلتنگم از دوریه تو

بی تو منم یه بی قرار

واسه دل خسته ی من

 مرحم یاد تو بسه

تو این روزای شب زده

چشمات واسم همه کسه


موضوع : عشق
| *| نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 2:10 PM توسط جواد |
بد رفتنت

و بعد از رفتنت!….

شبی از پشت يك تنهايی نمناك و بارانی تو را با لهجه ی گل های نيلوفر صدا كردم.

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم.

پس ازِ يك جستجوی نقره ای

در كوچه های آبی احساس

تورا از بين گل هايی كه در تنهايی ام روييد با حسرت جدا كردم

و تو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی

دلم حيران و سرگردان چشمانی ست رويايی

و من تنها برای ديدن زيبايی آن چشم

تو را در دشتی از تنهايی وحسرت رها كردم

همين بود آخرين حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روی اشكی از جنس غروب

ساكت و نارنجی خورشيد وا كردم

نمی دانم چرا رفتی؟

نمی دانم چرا ، شايد خطا كردم

و تو بی آن كه فكر غربت چشمان من باشی

نمی دانم كجا ، تا كی ، برای چه ،

ولی رفتی و بعد از رفتنت

باران چه معصومانه می باريد

و بعد از رفتنت يك قلب دريايی ترك برداشت

و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد

و گنجشكی كه هر روز از كنار پنجره

با مهربانی دانه برمی داشت

تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد

و بعد از رفتن تو ، آسمان چشمهايم خيس باران بود

و بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو

تمام هستی ام از دست خواهد رفت

كسی حس كرد من بی تو

هزاران بار درهر لحظه خواهم مرد

و بعد از رفتنت دريا چه بغضی كرد!

كسی فهميد تو نام مرا از ياد خواهی برد

و من با آنكه ميدانم تو هرگز ياد من را

با عبور خود نخواهی برد

هنوز آشفته ی چشمان زيبای توام

برگرد !

ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد

و بعد از اين همه طوفان و وهم وپرسش و ترديد

كسی از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت :

تو هم در پاسخ اين بی وفايی ها بگو

در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم

و من در حالتی مابين اشك و حسرت و ترديد

كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سردست

و من در اوج پاييزی ترين ويرانی يك دل

ميان غصه ای از جنس بغض كوچك يك ابر

نمی دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت پروانگی مان باز

برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم ولی...


موضوع :
| *| نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 1:53 PM توسط جواد |
سخته

دل من دست بردار ، دیگه بسه انتظار

دیگه اسمشو تو به یاد من نیار

اون دیگه نمیاد ، عمرتو هدر نکن

دل من ، دل من ، منو در به در نکن

دل من ، غم تو واسه من خیلی تلخه

می دونم تنهایی ، آخه تنهایی سخته

دل من اگه ما عشقو از سر نگیریم

یه روزی من و تو ، هر دو تنها می میریم

دل من دیگه بسه آخه اون که می خوای تو دیگه نمیاد

باید بدونی که یه روزی دوباره اون اگه بیاد

اونوقت می بینی که اون دیگه حتی دلو نمی خواد

دل من ، اینجوری ، آخه تنها می مونی


موضوع : دنیا اخه واسه چیه
| *| نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 1:50 PM توسط جواد |
دوست من

 شب مال من بود                                      
                                                                                       
ستاره مال تو...!

اگر روزسهم من باشد

خورشید پیشکش ات...!

اما افسوس!

عاشقان تهی دست اند...

           اگر مي توانستم طرح صورتت رو بكشم

به هنرمندان مي فهموندم كه زيبائي يعني چي

اينو خوب ميدونم كه اگه مجنون هم صفا و

عشق تو رو مي ديد

ليلي خودش رو فراموش مي كرد

پس بي دليل نيست كه من عاشق توام

و نمي تونم فراموشت كنم

موضوع : دنیا اخه واسه چیه
| *| نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 5:20 PM توسط جواد |
کاش باور می کردی ...

 

در آخرين لحظه ي ديدار به چشمانت نگاه کردم


 و گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست


همان لبخندي که توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست .


و به آرامي از من فاصله گرفتي بي هيچ کلامي .


 من خاموش به تو نگاه مي کردم و در دل با خود مي گفتم :


اي کاش اين قامت نحيف لحظه اي ، فقط لحظه اي مي انديشيد


 که آسمان بهاري يعني ابر ، باران رعد و برق و طوفان ناگهاني .


 و اين جمله ، جمله اي بود بدتر ازهر خواهش براي ماندن

 

و تمنايي بود براي با او بودن ...

 

 


موضوع : عشق
| *| نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 7:35 PM توسط جواد |

امروز دلم دوباره شكست....

از همان جاي قبلي...!

كاش مي شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا ديگر شروع نشوي....

كاش مي شد فرياد بزنم... پايان!

دلم خيلي گرفته...! اينجا نمي توان به كسي نزديك شد!

 آدمها از دور دوست داشتني ترند

 

را در خلوت تنهاييم رها كنيد مرا در كلبه بي سقف عاشقيم رها كنيد شيريني عشق

تلخ تر از هر زهر است مرا در خاطرات تلخ حقيقت رها كنيد عاشق شدن در اين

روزگار بي وفا حماقت است مرا از اين روزگار بي وفا جدا كنيد ستاره اميدم ديگر

چشمك نميزند بي نور است مرا با سختي ويرانگر انتظار آشنا كنيد من گرفتار سكوتم

گرفتار غرور مرا از ميان اين سكوت بيجان صدا كنيد زندگي چون قفس است قفسي با

ميله هاي سرد كبوتر دلم را از اين قفس چوبي محكم رها كنيد

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:9 PM توسط جواد |
شکسته

شيشه اي مي شکند... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟ مادر مي گويد.

..شايد اين رفع بلاست. يک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد.

شيشه ي پنجره را زود شکست. کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد...

تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟ دل من سخت شکست اما، هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا؟


موضوع : عشق
| *| نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:44 PM توسط جواد |
>


جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین

مرجع کد موزيک

دوست دارم.مهدیه دوست دارم .دوست دارم